شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آن چه گذشت...


Google Reader

stranglover@gmail.com Settings My Account Help Sign out
Loading...


All items
Read items
Starred items
Shared items
People you follow
Notes
Folders
top
بهنام
سینما
عشق عجیب
Subscriptions
.
69
A**hole
Art or Porn - You decide
Biertijd.com
Blogoporno.com
Chimère Erotique
devil666
Eros & Grace - Updates
FB Nudes
fellatio faces pussy porn face fucked fuckables
FunFunPicture
graffuck
http://squidintestines.tumblr.com/
inbox mobile
Japan Sex Photo Blog
Labia Lounge
Library Vixen images from the blog & sexy icons
light erotic
LONGHORNY...
Nakedness. Intimate and Loving.
pequenos delitos
RealitySex
Roesje
SaraPorn
Sensuality
sex (not sex)
Speak Sexy - The Most Intellectual Orgasms On The Web!
sweet girls
Tendre Bulle
The Alexa Collection - Volume I
اتوبوس ها را بیشتر دوست دارم...
به وبلاگ طوله سگا خوش نيومديد
بهترین و جدید ترین جوک ها و اس ام اس ها
بیشه
خاطرات سکس
داستان
داستان های سکسی
داستانهای قشنگ و زیبا
سایت مهندس میرحسین موسوی
سایروس
سکس
سکس دختر
عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است
عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است
فروشگاه اینترنتی تیک تاک-tiktaak eshop
پاتوق ادبی persian literature station

Search
Enter a search term to find feeds or paste a feed url.


Add
e.g., googleblog.blogspot.com or cnn

Add a subscription

Home
All items (1000+)
Starred items

Your stuff
Shared items
Notes
Trends

Browse for stuff

People you follow (856)1 New!
View
View sites from the profiles of people you follow.
Comment view (1)
ye noghteyee ?? (178)Hide
Sourena Afshari (57)Hide
سمانه محبی (59)Hide
طـیّـب (90)Hide
Nima Javaheri (5)Hide
mahdi (10)New!Hide
Daddy Likes (31)Hide
mosiomardHide
aidin Yaghoubi (25)Hide
Diego (73)Hide
Pydat Tut (3)Hide
Aram Aghababyan (242)Hide
Joao (22)Hide
Lord Archimonde (6)Hide
behnam (49)Hide
Maryam Agb (22)Hide
Mahziar (5)Hide
SaeedHide
Ruslan RootHide
Richard HutchinsonHide
Saber VanakiHide
Anton S.Hide
WongHide
Amir Abbas Mous...Hide
Sharing settings »

Subscriptionsrefreshing...
root
.
69
A**hole
Art or Porn - You decide (4)
Biertijd.com (85)
Blogoporno.com (81)
Chimère Erotique
devil666
Eros & Grace - Updates (116)
FB Nudes (6)
fellatio faces pussy ... (107)
FunFunPicture (48)
graffuck (74)
http://squidintestine... (56)
inbox mobile
Japan Sex Photo Blog (61)
Labia Lounge (165)
Library Vixen images ... (196)
light erotic (249)
LONGHORNY... (8)
Nakedness. Intimate a... (44)
pequenos delitos (31)
RealitySex
Roesje
SaraPorn (137)
Sensuality
sex (not sex) (238)
Speak Sexy - The Most...
sweet girls
Tendre Bulle (11)
The Alexa Collection ... (64)
اتوبوس ها را بیشتر دو...
به وبلاگ طوله سگا خوش...
بهترین و جدید ترین جو... (34)
بیشه (4)
خاطرات سکس
داستان
داستان های سکسی
داستانهای قشنگ و زیبا
سایت مهندس میرحسین موسوی
سایروس
سکس
سکس دختر
عشق عجیب به دختری که ...
عشق عجیب به دختری که ...
فروشگاه اینترنتی تیک ... (18)
پاتوق ادبی persian li...
top
بهنام
سینما
عشق عجیب
Manage subscriptions »
Show: Search - Expanded - List

Navigation
عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است »
Show: 0 new items- all items
Show: Items with comments - all shared items

Mark all as read



Refresh

Feed settings...
Switch to "Comment view" »
« Back to "Friends' shared items"Translated by Google - View Original
show details
You have subscribed to "عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است."

Last 30 days
Time of day
Day of the week
Items posted
Items read
Items posted
Items read
Items posted
Items read
As you view items in your reading list, they will be automatically marked as read as you scroll down (when in the "Expanded" view). If you'd prefer to disable this feature, you can turn it off inSettings.Dismiss
Sep 2, 2009 7:20 PM

دختر زشت و صکص

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
خونه این همسایه مون زیاد می رفتیم. دخترش چادری بود. اما چنگی به دل نمی زد. هر وقت می رفتیم خونه شون مادرم با زن همسایه و دخترش می رفتند توی یه اتاق و من هم با مردهای خونه شروع به صحبت می کردم. آقای همسایه و پسرش که بوی تقدس از همه جاشون می اومد. روی پیشونی آقای همسایه یه مقدار سوخته بود. و خب البته دلیلش هم معلومه.
اون شب هم همین بساط بود. من حوصله رفتن به خونه همسایه رو نداشتم. اما مادر اصرار داشت. من از خونه زدم بیرون و توی کوچه ها ول چرخیدم. وقتی برگشتم خونه، دیدم در قفله. کلید انداختم و در رو باز کردم. اما در باز نشد. یه قفل دیگه هم داشت که مامان یا بابا تازه زده بودند به در. اهمیتی ندادم. در رو بستم و از جلوی در خونه مون رد شدم. یکی دو ساعتی توی پارک ولو بودم. همه اش به بچه هایی که توی پارک بودند نگاه می کردم و می خندیدم. چند تا دختر درست و حسابی هم توی پارک بودند که موهاشون بدجوری طلایی بود. و ادم حس می کرد رسماً مال عروسکی چیزی باشند. دو تاشون چند بار از جلوی صندلی من رد شدند. من هم محل نذاشتم. اصلاً اون شب حوصله نداشتم. یکی شون لبش رو ماتیک زده بود و حسابی هم برق می زد. ادم وقتی نگاه می کرد، برق از سرش می رفت. چند لحظه زل زده بودم که نگاهم رو برگردوندم. البته فکر کنم فهمید. چون وقتی از جلوم رد شد گفت «بی عرضه!»
نفهمیدم چه ربطی به بی عرضگی داشت. بهش گفتم «به اون لبا نمیاد از این حرفا بزنه»
برگشت و نگام کرد. خندید. با دوستاش چند لحظه بعد دوباره برگشتند. راستش وقتی چند قدم بیشتر نمونده بود بهم برسند، متوجه حضورش شدم. اومد صاف نشست کنارم. گفت: «به کدوم لبا نمیاد از این حرفا بزنه؟!»
با دستم به لباش اشاره کردم. یکی دیگه از دوستاشم نشست کنارش. و یکی دیگه هم این طرف من. می دونستم قضیه سر به سر گذاشتنه. یه نگاه بهشون کردم و اخمام رفت تو هم. فهمید. گفت «لوس» و از جاش بلند شد و رفت. من هم وقتی داشتند می رفتند، از جام بلند شدم و رفتم سمت خونه. دیگه گشنه ام شده بود. لااقل می شد یه سری به خونه همسایه زد، دید چه خبره!
نزدیک خونه بودم که دختر همسایه از خونه شون زد بیرون. اسمش مائده بود. ولی اصلاً مائده نبود. بدجوری بدمزه به نظر می رسید. نگاه کردم ببینم چه چیزی توی کله شه. یه نگاهی به اطراف کرد و من رو دید. سرش رو انداخت پایین تا من برسم. من هم پررو پررو نگاش می کردم. رفتم طرفش و سلام کردم. دسته کلید رو به طرفم گرفت و من هم گرفتم. گفتم: «چرا شما زحمت کشیدید؟»
گفت: «داداشم خونه نیست.»
گفتم: «کلید کجا هست؟»
دستش رو دراز کرد تا کلیدها رو ازم بگیره. به طرفش گرفتم. وقتی داشت دسته کلید رو می گرفت دستم رو لمس کرد. شاید ارادی بود. شاید هم نه. اما این اتفاق افتاد. دلش هری ریخت. من رو نگاه کرد. من هم ترسیده بودم. با دخترهای توی پارک می شد سه ساعت لاس زد. و بعدش خیالت راحت باشه که می ره پشت سرش هم نگاه نمی کنه. اما این دختره چادری، زودی قضیه واسش جدی می شه. کلید رو توی قفل کرد و باز شد. یه کلید هم کرد توی در جلوی خونه. در باز شد. رفت تو. نگاهی به دور و برم کردم. واقعاً هیچ کس توی کوچه نبود! پشت سر و پنجره ها رو... همه رو نگاه کردم. من بودم و در باز خونه مون. آروم رفتم تو. و در رو بستم. راه پله خونه مون رو رفتم بالا. در اونجا هم باز بود. اروم رفتم تو. تا ببینم کجا دیگه بسته است که باید باز بشه. توی هال نبود. گفتم حتماً در اتاقم رو بستند. به طرف اتاقم رفتم. در اتاقم باز بود. وارد شدم. چراغ رو روشن کردم. دستش رو جلوی صورتش گرفت و گفت: «خاموش کن.»
سرش باز بود. خاموشش کردم. شوکه شده بودم. گفتم: «می خوای من برم بیرون. اگه می خوای لباس عوض کنی اینها...»
گفت: «چه قدر اخلاق گرا!»
توی تاریکی چشمام گرد شده بود! گفتم: «من اخلاق گرا نیستم. اما فکر کردم شما هستی.»
پرسید: «تا چه حد؟!»
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: «تا هر حدی!»
چشمام به تاریکی عادت کرده بود. نور خونه روبرویی می افتاد وسط اتاقم و مائده هم نیم تنه اش زیر نور بود. سر بازش رو می تونستم ببینم. موهای فرفری بلند و به هم ریخته. که کپه شده بود روی سرش. دستاش رو از عقب گذاشته بود زمین و سینه رو داده بود جلو. احساس کردم هیچی سینه نداره. زل زده بودم بهش. گفت: «لامپ رو روشن کن، قشنگ ببینی»
بدون هیچ مکثی روشنش کردم. این بار اعتراضی نکرد. همون طور بی خیال سینه ها رو سپر کرده بود و سرش رو پایین گرفته بود. صورتش رو نمی دیدم. اما از توی یقه بازش می تونستم پوستش رو ببینم. سفید بود. با یه قرمزی کوچولو که زیر شونه اش بود. می دونستم جوش زیاد داره. جوش بود. زل زده بودم بهش. دستش رو گذاشت روی یقه اش. سرش رو گرفت بالا. پر از جوش بود. گفتم: «می خوای لامپ رو خاموش کنم؟!»
پرسید: «من زشتم؟!»
گفتم: «چه قدر مهمه؟»
شونه هاش رو انداخت بالا. «هست دیگه. من زشتم؟»
آروم رفتم طرفش. می دونستم زشته. کی نمی دونست؟! اما مگه می شد بهش گفت؟ توی دلم گفتم اخه اینم سواله می پرسی. بهش گفتم: «من عاشقت نیستم. اما بالاخره یه کسی هست که عاشقت بشه.»
کنارش نشستم که از جاش بلند شد. نشستم روی چادرش. خواست چادرش رو برداره که نتونست. لبه چادر رو گرفته بود و می کشید. گفتم: «بشین حرف بزنیم.»
گفت: «تو که عاشقم نیستی!»
گفتم: «دوستت که دارم!»
دستش شل شد. دیگه نکشید. چادر رو کشیدم و پرت شد روم. یه جیغ کوچولو زد. دستم رو گرفتم جلوی دهنش. گفتم: «می خوای همه بفهمند!؟» اروم داشت جیغ می زد که ساکت شد. از روم بلند شد. داشت می لرزید. رفت یه گوشه نشست و شروع کرد گریه کردن. بدجوری می لرزید. آروم رفتم طرفش و نشستم. خودش رو کشید کنار. دست کشیدم روی موهاش. حسابی آشفته شده بود. باز هم همین کار رو کرد. محکم گرفتمش و بغلش کردم. موهاش رو ناز کردم. سرش رو گذاشت روی شونه هام. بردمش توی بغلم. کی رم راست شده بود. با این که مائده زیاد ناز نبود. اما حسابی حشریم کرده بود. ترسیده بودم اما. بازوش رو اروم ناز کردم و گفتم: «اروم باش مائده... اروم باش...» بعد سرم رو گذاشتم روی کمرش و بوسیدمش. یه دفعه رفت پایین. دهنش رو چسبوند به کی رم. اصلاً نمی دونم چرا این کارها رو داشت می کرد. با دستاش کی رم رو درآورد و شروع کرد مک زدن. گفتم: «چی کار می کنی؟»
گفت: «ساک می زنم!»
« تو که فقط نوکش رو می خوری»
: «باید چی کار کنم؟!»
« همش رو بکن تو دهنت»
: «همش رو!؟»
هنوز نگفته بودم اره که همه کی رم رو کردم توی دهنش. اروم دهنش رو بالا می آورد و دوباره می کرد توی دهنش. به شدت داشتم لذت می بردم. تخمام داشت خالی می شد. دست رو کردم توی گردنش. و از توی گردنش بردم روی سینه هاش. یه کم مکث کرد. دستم رو گرفت و گذاشت روی سینه راستش. درست روی سرسینه اش. آروم باهاش بازی کردم. و اون کی رم رو تند تر خورد. بهش گفتم: «دارم میام!»
تندترش کرد. من هم بیشتر با سینه های چپ و راستش بازی می کردم. تا این که دیگه داشت می اومد. گفتم: «آبم داره میاد!»
یه دفعه ابم اومد و همه اش توی دهن مائده خالی شد. سرش رو آورد بالا و همه رو قورت داد. باور کن اگه الان یه غول یا هیولا می دیدم این قدر نمی ترسیدم. چشمام گرد گرد شده بود. گفت: «دوستام همش می گفتند خوشمزه اس. خواستم امتحان کنم.»
گفتم: «مامانت اینها نگران نشند!»
سریع از جاش بلند شد و رفت طرف چادرش. داشتم از تعجب می مردم! چادرش رو سرش کرد و دم در وایساد. پرسید: «صبح خونه تنهایی؟»
گفتم «مگه تو مدرسه نداری؟»
گفت «چرا. اما نمی رم. تنهایی یا نه؟»
گفتم: «اره. تا 12. بعدش دارم می رم بیرون.»
ذوقی کرد و چرخی زد. :« هشت صبح پیشتم. تا 12»
بهش نگاهی کردم. با انگشتش واسم شکلک درآورد و به کی رم اشاره کرد. کی رم ولو شده بود روی زمین. دست تکان داد و از اتاق رفت بیرون! گوشه اتاق با کی ر وارفته به اتفاق امشب فکر می کردم. گشنه ام شده بود. از جام پاشدم و شلوارم رو کشیدم بالا. هنوز خیس بود. شرتم رو خیس کرد. به پنجره روبرویی خیره شدم. هیکل زنانه ای موهای بلندش را تکان داد و پرده را کنار زد...
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Sep 1, 2009 2:52 PM

گزارش من از جشن روز وبلاگ در خانه شهریاران جوان!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
همیشه خدا وقتی چیزی به تکرار بیافتد، ارج و قرب خودش را از دست می دهد. این تکرار هم شده حکایت جشن های پرشین بلاگ. البته این تکرار دلایلی از جمله تنها بودن مدیر فعلی و مدیر روابط عمومی سابق پرشین بلاگ هم دارد. این تنها بودن باعث می شود که همه دوستان حاضر در این جشن ها تکراری باشند، جایزه ها تکراری باشند، و حتی چیدمان برنامه و حتی حذف شده ها هم تکراری باشند!
من با این که دیر به مراسم رسیدم و نمی دانم برنامه چندم بود که یک عمامه پوش از بالای سن پایین آمد، اما حتی ترتیب برنامه ها از جشن تولد پرشین بلاگ تغییری نکرده بود! من دیر رسیدم. یک جایی همان گوشه و کنار برای خودم پیدا کردم و تمرگیدم تا بلکه این بار ویولت جایزه نگیرد، آنی دالتون آن بالا شعر نخواند، رئیس پرشین بلاگ بالا نرود و و و... درست شده مثل جشنواره های شعر و داستانی که در سراسر کشور برگزار می شود. یک عده کاملاً خاص دعوت می شوند و در جشن دیده بوسی می کنند و همدیگر را می بینند. یک عده کاملاً خاص تر هم جایزه می برند!
خوبی این مراسم این بود که بچه بازی های جشن تولد پرشین بلاگ را نداشت که یک گروه از وسط جمعیت همین طوری شلوغ کنند و مثل استادیوم داور را تشویق کنند. ناهماهنگی ها کمتر شده بود، اما جشن آن قدرها هم شلوغ نبود که نشود کنترلش کرد. سالن آمفی تئاتر شهریاران جوان هم که من چندین بار رفته ام، طوری ساخته شده که میزان مزاحمت برای مجری و دست اندر کاران برنامه به چیزی نزدیک صفر برسد. (نزدیک مطلق!)
باید بگویم که اگر از تکراری بودن جشن بگذریم، باید بگوییم عالی برگزار شد. اما همیشه یک ضرب المثل معروف انگلیسی هست که می گوید:
اگر صد تا سرمایه داری، 90 تا را تبلیغ کن و ده را به تولید برسان!
پرشین بلاگ همیشه 10 درصد تبلیغ می کند و 90 درصد تولید. همین می شود که این بار شد!

Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 29, 2009 12:44 AM

یه روز، یه دنیا، یه تنهایی... برای روز وبلاگ

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
من از اولش هم می دونستم که دارم توی پرشین بلاگ وبلاگ می زنم. من از اولش هم می دونستم که پرشین بلاگ چه امکاناتی داره و چه امکاناتی نداره. پرشین بلاگ رو به خاطر جشن هایی که می گیره دوست دارم.
باز هم دوشنبه همین هفته، وسط یه جشن وبلاگی خواهم بود. باز هم دوشنبه دوست دارم برم به این آدرس و یه گوشه بشینم و ادم ها رو تماشا کنم. اگه دوستی دیدم سلام کنم و اگه کسی خواستند صحبت هم بکنم. اما می دونم که هر چه قدر روی این وبلاگ دیده می شم، توی اون جمع تنهام...

من در این جشن روز وبلاگ حتماً شرکت خواهم کرد:
http://blogday2009.persianblog.ir/
هم نشینی با وبلاگ نویسان به مناسبت روز وبلاگ در تالار شهریاران جوان واقع در خیابان استاد نجات اللهی، خیابان ورشو، به صرف افطاری، از ساعت ١٨ الی ٢٠ روز دوشنبه نهم شهریور ماه.
در این مراسم وبلاگ نویسان از تجربیات وبلاگ نویسی صحبت و بهترین وبلاگهایی که خوانده اند معرفی می کنند.
چرا شرکت می کنم؟
باید پنج تا دلیل بگم که چرا وبلاگ می نویسم. خب می گم...
یک) وبلاگ من، یه وبلاگ احساسی شخصیه. نمی شه به کسی معرفیش کرد. نمی شه در موردش حرف زد. نمی شه حتی به کسی گفت که من در مورد یه دختری صحبت می کنم که دو سال ازم بزرگتره. عشق من بهش یه جور عشق غیرمتعارفه. یه جور عشق غیر معمولیه. از اون عشقا نیست که بشه در موردش حتی با نزدیک ترین دوستت حرف بزنی و نتونه بهت بگه برو جلو. نتونه بگه که می تونی فقط واقعاً بخواه. اما باز هم در موردش روی این وبلاگ می نویسم. تا یکی این حرف رو بهت بزنه!
دو) می تونم با تمام شهرتم در موردش حرف بزنم و کسی به من انگ نزنه. کسی از عشق غیرمتعارفم باخبر نشه. کسی نتونه بگه: «هی تو همون داستان نویسه ای که خیلی اخلاق اخلاق می کنی و سیگار نمی کشی؟ این چرت و پرت ها چیه می نویسی!؟»
سه) همیشه فکر می کنیم که خالی کردن خودمون یه کار اشتباهه. اصلاً خیلی از ادم ها سراغ نیمه تاریکشون نمی رند که مبادا ناراحت بشند. مبادا از کارهای اصلی زندگیشون بیافتند. اما من این خالی کردن رو از طریق وبلاگ انجام می دم. و هیچ قضاوت و توهینی رو به طور مستقیم نمی شنوم.
چهار) خیلی دوست داشتم داستان های اروتیک بنویسم. حالا روی این وبلاگ می نویسم.
پنج) یک هویت مجازی می خواستم که با آدم ها در سطح خودشون صحبت کنم. این اتفاق خیلی زیباست. من این اتفاق رو دوست دارم...

عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است...
Add starUnlikeShareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 28, 2009 4:24 PM

صکص به صرف دو لیوان چای! قسمت اول

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
قسمت اول
فهمیده بودم که دلش می خواست. سرخ شده بود. روی مبل نشسته بود و نوک سینه های برآمده اش را از زیر لباسش می توانستم ببینم. درست نوک هر دو سینه اش بیرون زده بود. اما نمی دانستم چه طور می توانستم این حقیقت را ببینم. سینی چای را گذاشتم روی میز و روی مبل کناری نشستم. سرش را پایین انداخته بود. از شرم چیزی که می خواست. دستش را برد طرف لیوانی که توی سینی بود. آستین کوتاهش بالاتر رفت و دست های سفیدش نمایان شد.
گفتم: «چه خبر؟»
دستش کمی لرزید و چای روی دست سفیدش ریخت. آرام لیوان چای را ازش گرفتم و روی سینی گذاشتم. دستش توی دستم بود. با یک دستمال کاغذی که روی میز دستش را پاک کردم. هیچ امتناعی نکرد. به چشم هایش نگاه کردم. دوست داشت روسری اش را دربیاورد. اما نمی توانست. نگاه هایش دل سنگ را آب می کرد. دستش را پاک کردم و دستمال خیس را توی سینی انداختم. به من نگاه می کرد. گفت: «خیلی ممنون.»
گفتن یک چنین جمله ای طولانی در چنین شرایطی واقعاً برایش سخت بود. گوشی ام را برداشتم و شماره اش را گرفتم: «بذار ببینم کی میاد این دوستت. هر شب زودتر از من می اومدا. حالا امشب که شما اومدی گذاشته فردا شب بیاد.... الو؟ سلام مینا. کی میای؟... چه خبره؟ باز تو رفتی سراغ یه کاری... خب... ببین یکی از دوستات می خواد بیاد اینجا زنگ زد... خب... امشب نمیای؟... این قدر نرو خونه این داییت عاصی می شند از دست ما فرار می کنند می رند از این شهرا!... باشه... زنگ زدی می خوای بری اونجا؟... باشه خوش باشی... خدافظ...»
گوشی را قطع کردم و نگاهی به صورتش انداختم. سرش پایین بود. گوشی را گذاشتم روی میز و گفتم: «چاییتون رو بخورین.... سرد می شه ها...»
دستش را به طرف چای برد و من هم دستم را به طرف چایی بردم. آرام سرش را بالا آورد و من را نگاه کرد. گفت: چایی رو بخورم رفع زحمت می کنم.»
گفتم: «امشب که مینا نمیاد. تو هم جایی نداری. پیش من بمون. من هم تنهام. فرقی برام نمی کنه. کاری داری انجام بده. فردا صبح هم به کارهات برس... اشکالی که نداره؟»
چشم هایش بی حیا شده بودند. به صورت من خیره شده بود. چایی ام را گذاشتم توی سینی. و خیره شدم به صورتش. گفتم: «پاشو... پاشو روسریت رو دربیار لباسات رو عوض کن بفهمم مهمونی شام درست کنم. پاشو ببینم...»
: «نه مزاحمتون نمی شم...»
- «پاشو ناز نکن. »
از جایم بلند شدم و دستم را به طرفش دراز کردم. سرش را بالا گرفت و من را نگاه کرد. هنوز شک داشت. به طرفش رفتم و روسری اش را آرام از سرش برداشتم. جلویم را نگرفت. موهای سیاهش را از پشت با گیره سر بسته بود و چند دسته از آن هم روی گردنش ریخته بود. روسری اش را گذاشتم روی لبه مبل. هنوز نشسته بود. کنارش نشستم و نگاهش کردم. او هم من را نگاه می کرد. دستی به موهایش کشیدم و گفتم: «کسی می دونه اینجایی؟»
«نچ!»
گیره سرش را گرفتم و باز کردم. موهای بلندش ولو شدند. سرش را تکان داد تا موهایش کاملاً باز شوند. آرام به سیما نزدیک شدم. تازه به حجم بزرگ سینه هایش پی بردم. از لای یقه باز لباسش می توانستم نیمی از حجم سینه اش را دید بزنم. متوجه نگاهم شد. بهم گفت: «تو زن داری!»
من هم گفتم: «زنی که هیچ وقت پیشم نیست... به چه دردم می خوره.»
دستم را به طرف گردنش بردم و نوازشش کردم. سرم را روی مبل گذاشتم و به سیما نگاه کردم. از جایش بلند شد و روی پاهای من نشست. پاهایش را دو طرف بدن من گذاشت و دکمه های مانتویش را ارام باز کرد. لباس راه راه زرد و ارغوانی اش از زیر مانتویش بیرون آمد. حجم بزرگ سینه هایش داشت وسوسه ام می کرد. دستم را به طرف سینه هایش بردم. دستم را گرفت. تاپ زرد و ارغوانی اش از در طرف شانه اش می آمد و ضربدری روی سینه هایش را می پوشاند. نگاهی به صورتش کردم. سیما گفت: «چه قدر بزرگه!»
نگاهی به کی رم کردم. زیاد هم بزرگ نبود. مینا همیشه ناراحت بود از این که همه کسش پر نمی شود. زیر بازوهایش را گرفتم و از جایش بلندش کردم. خواباندمش روی کاناپه. و روی کسش نشستم. من را نگاه می کرد. دستم را بردم به طرف سینه هایش. دستم را گرفت. می خواستم دستم را ببرم تو، اما نمی گذاشت. پرسیدم: «چته؟»
گفت: «نمی شه. من دوشیزه ام.»
آرام خم شدم و کامل رویش خوابیدم. شانه اش را تکه تکه بوسیدم و رسیدم به گردنش. گردنش را لیس زدم. آه کشید. :« نکن. می ترسم.»
آرام زیر گردن و چانه اش را لیسیدم. سعی داشت با دستش من را بالا ببرد. آرام روی سینه هایش رسیدم. حالا دیگر نمی توانست دست هایم را بگیرد. دستم را گذاشتم روی سینه هایش و نازشان کردم. آهی کشید که فکر کنم ارضایش کرد. دو طرف شانه اش را گرفتم و لباسش را در آوردم. زیر لباسش سوتین نپوشیده بود. شروع کردم به خوردن سینه هایش. نوکشان همان طور که فکر می کردم کاملاً بیرون زده بود. وقتی نوکشان را توی دهنم می کشیدم بی نهایت لذت می برد. حالا با دستش، سرم را به طرف پایین هل می داد. روی شکمش رفتم و نافش را بوسیدم. از جایم بلند شدم. صورتش کاملاً سرخ شده بود. از روی کسش بلند شدم و خواستم شلوارش را پایین بکشم. با دستش مقاومت می کرد. روی زمین زانو زدم و به صورتش نگاه کردم. گفتم: «سینه هات خیلی خوب بودند. خوش به حالم!» و بعد لبخند زدم. از جایش بلند شد و به صورت من نزدیک شد. پیشانی ام را بوسید. گفت: «چرا زن بزرگتر از خودت گرفتی؟!... می خواستی هر شب از حشر جق بزنی؟!... حالا هم همون کار رو بکن.»
سرم را انداختم پایین. فکر کنم کی رم هم خوابید با این حرف مسخره اش. دستم را روی زانویم گذاشتم و تکیه گاه سرم کردم. به میز و لیوان های چای نگاه می کردم. مال من کاملاً پر بود و لیوان او نصفه خالی شده بود. لیوان هایمان هم مثل خودمان ارضا شده بودند. سرم را برگرداند و با عصبانیت صورتم را نگاه می کرد. از جایم بلند شدم و رفتم تا توی آشپزخانه مشغول شوم. که زیر شلواری ام را گرفت. نگاهش کردم. شلوارم را تا زانو پایین کشید. کی ر خوابیده ام داشت نگاهش می کرد.
سیما گفت: «دوست دارم بخورمش.»
خودش را به کیرم نزدیک کرد و آن را توی دستش گرفت. دوباره بلند شد. نگاهم کرد.
پرسیدم: «تا حالا این کار رو کردی؟»
:«نچ!»
یک دفعه همه کیرم را کرد توی دهانش. حسابی مکید و آرام لبش را بالا اورد. فکر کنم تخم هایم خالی شدند با این کار. نفسم بند آمده بود. ارام ساک می زد. و بعد کمی تندش کرد. داشتم بیش از حد لذت می بردم. پرسید: «مینا از این کارها بلده؟»
گفتم: «نه این قدر. ولی بلده.»
نیشخند زد و ساک زدنش را ادامه داد. داغ شده بودم. دوست داشتم بلندش کنم و همان جا کسش را پاره کنم. گفتم: «آبم داره میاد.»
نگاهی به صورتم کرد و بعد دهنش را روی کی رم نگه داشت. آبم با فشار توی دهانش خالی شد. اول ناراحت شدم. ناراحتی را توی چشم هایم دید. چشم هایش را جمع کرد و آبم را تا ته خورد. بعد چشم هایش را باز کرد و سرش را با غرور بالا گرفت. «آهههههههه... به این می گند غذا...»
عصبی شده بودم. به لیوان پر روی میز نگاه کردم. این طوری ارضا نمی شدم. خوابیدم رویش. گفتم: «می خوام بکنمت.»
چشم هایش گرد شدند: «چه قدر خشن! مینا هم همین طوری جر میدی؟»
آرام شلوار جینش را کشیدم پایین و به شرت ارغوانی اش خیره شدم. دو طرف شرتش را گرفته بود. لبم را روی کس نیمه پیدایش گذاشتم و بوسیدمش. دستم را بین پایش بردم و شرتش را کنار زدم. کسش مثل هلویی نیمه باز پیدا شد. سریع لبم را روی گذاشتم و زبانم را بردم داخل. آه کشید. و فکر کنم آه شهوت بود. چون دست هایش شل شدند. محکم تر زبانم را تو بردم و به بالای کسش کوبیدم. داشت کسش را تکان تکان می داد. ران هایش سفت شدند. گردنم بین پاهایش گیر کرده بود. آبش با فشار توی دهانم خالی شد. من هم غذا خوردم. پاهایش حسابی شل شدند. شرتش را کشیدم پایین و درش اوردم. از جایم بلند شدم و کیرم را به پاهایش نزدیک کردم. گفت: «نه! پرده دارم...»
پاهایش را بالا دادم و سوراخ کو نش را پیدا کردم. گفتم: «اینجا آره!؟»
گفت: «بزرگه...»
آرام روی لبه بسته کو نش گذاشتم و فشار دادم تو. آه کشید... کمی بردم تو و بیرون کشیدم تا درد کشیدنش کم شد. شروع به تلمبه زدن کردم. خیلی تنگ بود. بیشتر از کون مینا تنگ بود. مینا از کون دادن بدش می امد. همان یک باری هم که راضی شد، تا دو روز با من حرف نمی زد. دردش می امد. اما لذت می برد. :« محکم تر... محکم تر.»
آبم یک بار آمده بود و این بار خیلی سخت خالی می شدم. دستش را تکان داد و هر دو تا لیوان روی سینی ولو شدند. به لیوان ها نگاه می کرد. من لبخند زدم. آبم را توی کو نش خالی کردم. و کی رم را بیرون کشیدم. روی زمین کنار مبل ولو شدم. او هم ارام با کسش ور می رفت. آه کشید و یک بار دیگر ارضا شد. اما این بار روی کاناپه. از جایم بلند شدم. دستمال کاغذی را برداشتم و روی راحتی چرمی را دستمال کشیدم. لبخندی از رضایت تحویلم داد و پاهایش را باز کرد. ابش سفید و غلیظ بود. زانویش را بوسیدم و از جایم بلند شدم. شلوارم را بالا کشیدم. سینی چای را جمع کردم و بردم توی آشپزخانه. ازم پرسید: «حمومتون کجاست؟»
گفتم: «اگه تنها نری بهت می گم...»
تا صبح همدیگر را لیسیدیم و بیست بار دیگر ارضا شدیم. اما از این که طعم کس را نچشیدم، خیلی ناراحت بودم.
فردا شب مینا توی رختخواب خسته و کوفته خوابیده بود که از راه رسیدم. آرام توی اتاق رفتم تا لباسم را عوض کنم. چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد. پرسید: «اومدی؟!»
تکان خوردم. لخت و عور با یک شرت و رکابی جلویش ایستاده بودم.
« بیدار شدی؟!»
به طرفش برگشتم. داشتم قبض روح می شدم...
ادامه دارد...
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 26, 2009 10:39 PM

فاصله هایی که عوض می شوند

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
5 people liked this - you, Vahid, mosiomard, and 2 more
Shared by

نگاهت می کنم.
نگاهم می کنی
و هیچ نگاهی بین ما عوض نمی شود!
تو می خندی
من می خندم
تو گریه می کنی
من درد می کشم
و هیچ حسی بین ما عوض نمی شود
تو دوری
من دورم
کنارت می نشینم
کنارم می نشینی
و هیچ فاصله ای بین ما کم نمی شود...
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 24, 2009 6:17 PM

باید ادامه دهی، نمی توانم ادامه دهم، ادامه می دهم!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - you, mosiomard
Shared by
یه روزهایی، یه وقت هایی، یه کسایی میاند جلوی روم می ایستند و محکم می کوبند توی صورتم که تو می تونی! چرا انجام نمی دی؟! امروز هم یکی از همین روزها بود! همه چت کوتاهمون رو با دخل و تصرف گذاشتم توی صفحه «یک نفر بی دلیل فهمید!». اما اصلاً نمی تونم باور کنم که می تونم! حتی این تونستن اول خیلی راحت تر از تونستن دومه!
ناخن هام بلند شدند. این یعنی انفعال. این یعنی بچه تو باز برای گرفتن یه تصمیم جدید وسط شک ایستادی. وسط تردیدی که لحظه به لحظه روحت رو می خوره و تا نگیریش ولت نمی کنه! هر کسی از بیرون نگاه می کنه می فهمه که شدنیه. حتی همین محمد که تره هم برای اقاقیا خرد نمی کنه و هر دفعه یه جورایی می گه نکن این کار رو! حتی همین محمد می گه اقاقیا قبولت داره! می گه به یه تایید تو بنده! به این که تو بگی اقاقیا تو راست می گی. به این که اقاقیا تو برای من یه ادیب بزرگی. همین! چیزی که امروز این زن به من گفت! بعضی ها یه جوری حرف می زنند که یه امید کوچولو بدند که «آره می شه، تلاشت رو بکن!» اما این بار قضیه خیلی فرق می کرد. طوری امید می داد که من دچار رعشه شدم. از بزرگی این فکر دچار رعشه شدم. یاد اولین روزهای اتاق فکرم با محمد افتادم. دستام می لرزید. والان هم داره دستام می لرزه. من می تونم. واقعاً می تونم؟! باید برم طرفش. با این که نمی تونم. وقتی زنگ زد و گفت: «مگه من سر این حرف با تو برخوردی کردم!؟» فکر کردم به خاطر یه چیز دیگه است. اما وقتی گفت: «اصلاً مگه مسئله تازه ایه؟! صمیمیت من با آدم ها به هیچ کس مربوط نیست!» بدجوری رعشه به تنم افتاد. ذهن ترسوی من خودش رو زد به اون راه. گفت: «خیال ورت نداره.» اما مثل این که باید خیال برم داره. مثل این که اگه دیر بجنبم این فرصت طلایی رو هم از دست می دم.
توی پست قبل گفتم وقتی داشتیم قطع می کردیم، بهش گفتم: «واسه پنج شنبه خبرت می کنم.» و اون هم گفت: «مرسی» و خداحافظی کرد. لحنش مرسی گفتنش درست مثل وقتی بود که بهش می گفتم دوستت دارم، یا مواظب خودت باش، یا این چنین حرف های احساسی ای! فهمیدم که اون هم نسبت به من بی احساس نیست. واسش کامنت خصوصی گذاشتم که :«می دونم نسبت به من بی احساس نیستی! فهمیدم از دست چی عصبانی شده بودی. صمیمیت ما به کسی مربوط نیست. دوستت دارم.»
باید ادامه دهی، ادامه می دهم...
صفحه یک نفر بی دلیل فهمید:
http://strangelove.persianblog.ir/page/nafare1

Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 24, 2009 2:10 PM

عقل عذابم می دهد...

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - you, Vahid
Shared by
به طرز خنده داری، بازدید این وبلاگ به زیر میانگین خودش رسیده است. به نظر می رسد وقتی ماه رمضان شروع شده مردم واقعاً پاک تر و عابدتر شده اند. این نکته عجیبی است که نمی خواهند به وبلاگی که همه حرف هایش از روی فروید درونی و یا حتی جدی تر بگویم شیطان درونی نوشته می شود، سر بزنند. حتی خود محمد هم روزه می گیرد! و من هم اگر مشکل معده نداشتم حتماً روزه می گرفتم!! تمایل همه ما به سمت پاک بودن است!
اقاقیا دیروز بعد از این که به طرز بی موردی روی وبلاگ اصلی ام در موردش حرف زده بودم، زنگ زد. حسابی عصبانی بود. من کنترل خودم را از دست نداده بودم. یادم می آید که خیلی فحش داد. دوست داشت بیشتر هم بدهد اما سکوت من آرامش می کرد. یا بهتر بگویم اجازه نمی داد کاملاً خودش را خالی کند. خوبی مطلب این جا بود که با خنده خداحافظی کردیم. آخرین کلمه ای که به من گفت این بود: «مرسی.» که همیشه وقتی بهش می گفتم دوستت دارم این کلمه را می گفت. فهمیدم که شاد شد. فهمیدم که موفق بودم. اما وقتی گوشی را قطع کرد، عذاب وجدان درونی ام دوباره سرریز شد. که چرا کاری نکردم که موضوع لاپوشانی نشود، بلکه حل شود!
من و محمد، همان دوست اتاق فکری ام که دوست دارم بهش بگویم مدیر برنامه ها و خودش نمی خواهد، من و محمد یک عیب خیلی بزرگ داریم. هر دو تای ما! قدرت چانه زنی نداریم. می دانم که اگر چیزی بگوید جلویش سر فرود می آورم. و از این بدتر این که اگر بخواهم شروع کنم به دفاع کردن از خودم، کسی که سر فرود می آورد محمد است! و این خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بد است! یادم است آخرین بار که درمورد درباره الی حرف می زدیم جمله ای گفت که تا ته مغزم سوت کشید. :«خب توی این یه موضوع هم نظرمون یکیه. جرات نداشتم نظرم رو بگم!»
آن لحظه ای که روی ایوان کمپ پلنگ چال، این حرف را زد به هم ریختم. اما چون ساعت یک نصفه شب بود و کمپ هم برق کشی نشده بود، توی صورت همدیگر نگاه نکردیم و همه چیز پنهان ماند. حتی محمد که به نظر نزدیک ترین دوست این روزهای من به حساب می آید در گفتن نظر درونی اش این همه اضطراب و نگرانی دارد. به خودم گفتم پسر تو را چرا اطرافیانت را می ترسانی؟! همین الان که حرفی نمی زنم این همه برای شنیدن نظرات دیگران مشکل دارم. چه برسد به این که بخواهم چانه هم بزنم و تا ته ماجرا را بفهمم. دیروز توی کلاسی که معلمش بودم، یکی از دخترها نیم ساعت تمام داشت سر چیزی با من بحث می کرد که قبولش داشت. و وقتی تمام نیم ساعت دلیل و مدرک و برهان آوردم که حرفم درست است گفت: «خب من با نظر شما موافقم. می خواستم بدونم راه دیگه ای نیست!»
همه ما می دانیم که این دختر چه قدر موفق است. این نکته که دیروز درست خورد وسط صورتم، حسابی عذابم داد. می دانستم که اگر با محمد راجع به پست وبلاگم درباره اقاقیا و خودش صحبت کنم، فقط کوتاه می آید. حالت دفاعی پس رونده اش را هر لحظه می توانم درک کنم! این عقل عذابم می دهد!
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailKeep unreadAdd tags
Aug 19, 2009 1:12 AM

دردم از پول است و درمان نیز هم!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
بالاخره داره تموم می شه. بالاخره داره تنفرم به پول تموم می شه! ظهر دستم به نوشتن نمی رفت. نشستم هر چی توی ذهنم در مورد پول بود رو نوشتم روی یه کاغذ! وقتی داشتم در مورد پول می نوشتم کف دستم می خارید. انگار با چیز کثیفی روبرو شده باشه. چشم هام رو بستم و به این فکر کردم که یکی داره پول کف دستم می ذاره. اما پول رو به کسی که داده بود پس دادم. گفتم واسه چی داری بهم پول می دی؟!
گفت پول در آوردن که به عرق ریختن نیست! بگیرش!
دوست نداشتم بگیرمش. دوباره نوشتم از پول. چرا کثیفه؟! چرا؟! چون وقتی بابات بهت پول می داد دقیقاً همین حس رو داشتی. اما الان خودت درآوردی. بگیرش!
باز دستم می خارید. هنوز کثیف بود. این حس که آدم یه روزی پول با منت از باباش گرفته، و باباش با پتک محکم کوبیده توی سرش که عرضه نداری کار کنی من باید پولت رو بدم! این حس آدم رو روانی می کنه! این حس آدم رو از پول زده می کنه. اما بالاخره داره تموم می شه. دلم می خواد پول به دست بیارم! دلم می خواد برای رفاه خودم پول به دست بیارم! رابطه خانوادگی ما خیلی ضعیف بوده. واسه همین هیچ وقت دوست نداشتم مثل بابام پولدار بشم! هیچ وقت! ولی الان می خوام. روش مدیریتیم رو بلدم! خوب یادش گرفتم. می تونم کلی آدم رو نسبت به پول امیدوار کنم! می تونم کلی آدم رو خوشبخت کنم. خوشبخت خوشبخت! شما هم می خواید؟
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 18, 2009 12:11 PM

برای اقاقیا

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by

بهم گفتی حالم بده. توی خونه ات بودم. توی خونه ای که مال خود خودت بود. یا شاید هم نبود. می تونست مال مادرت باشه. یا هر کس دیگه. ولی تو بودی که توش زندگی می کردی. بهم گفتی: «حالم بده.» و من هم نشسته بودم روی مبل کناری و لای کتاب رو باز کرده بودم تا مثلاً به موهای بازت نگاه نکنم.
گفتم: «می خوای چیزی برات بیارم؟»
نگام کردی. انگار چیز دیگه ای می خواستی. موهای فرفریت روی شونه ت ریخته بود و صورت بیضیت با اون گودی روی چونه ات داشت من رو نگاه می کرد.
گفتی: «خب پاشو یه چیزی بیار دیگه.»
فکر کردم ناراحت شدی از این که دارم به موهات نگاه می کنم. ناراحت شدی که من دارم لذت می برم و تو نمی بری. رفتم توی آشپزخونه، پارچ آب رو از توی یخچال آوردم بیرون و یه لیوان هم برداشتم. داد زدی: «آب نمی خوام.»
گیج شده بودم. داشتی بهونه می گرفتی. هنوز این قدر پر رو نشده بودم که بیام و بغلت کنم. بیام و سرت رو بذارم روی شونه ام تا آروم بشی. پارچ آب رو گذاشتم توی یخچال و لیوان رو هم سر جاش.
گفتم: «چایی می خوری یا قهوه؟»
گفتی: «قهوه! مگه بلدی درست کنی؟!»
گفتم: «کار سختی نیست. تا حالا درست نکردم!»
گفتی: «پس فعلاً چای بیار.»
حوصله نداشتی توضیح بدی که قهوه بخوریم. من هم نگاهی به قوری کردم. خالی بود. کتری رو پر کردم و گذاشتم روی گاز. حسابی دمغ شده بودم. دوباره اومدم توی هال. روی مبلی که من نشسته بودم دراز کشیده بودی. اومدم کنار مبل زانو زدم و کنارت نشستم. «حالت خوبه عزیز؟»
از شنیدن کلمه عزیز تکون خوردی. اما به روی خودت نیاوردی. نگام کردی و اروم گفتی: «آره.»
دستم رو بردم روی موهات و آروم نازشون کردم. جلوم رو نگرفتی. آروم بودی. آروم تر شدی. انگار از بعدش ترسیده باشی گفتی: «نکن.»
آروم گفتم: «دوسشون دارم. خیلی قشنگند.»
گفتی: «نزن از این حرفا.»
گفتم: «حس درونیه. منم گفتمش»
سرت رو برگردوندی سمت من. گفتی: «آب الان جوش میاد. برو چای درست کن.»
لبم رو آوردم جلو که پیشونیت رو ببوسم. تا نزدیک پیشونیت آوردم. سرت رو کشیدی عقب. همون طوری موندم. همون طوری لب غنچه شده ام توی هوا مونده بود. از من نترسیده بودی. از آخرش می ترسیدی. سرم رو برگردوندم و نگاهی به کتری آب کردم. هنوز جوش نیومده بود. سرم رو برگردوندم. داشتی نگام می کردی. دوست داشتم همون جوری که روی مبل خوابیدی بیام و روت بخوابم. اما فقط دوست داشتم. ساکت شدم. نگات کردم. لبخند زدم. حالم بد شده بود. حال من هم بد شده بود. سعی کردم از این حس بیام بیرون که ازت سگس می خوام. و خودت رو دوست داشته باشم. اما نمی شد. بهت گفتم: «دوستت دارم.»
این بار دیگه نزدی توی ذوقم. گفتی: «مرسی.» و لبخند زدی. دوستم داشتی. می دونستم. یا حداقل این که ازم متنفر نبودی. بهم حس داشتی. حس خفیف دوست داشتن. آروم شدم. خیلی آروم شدم. نگاهی به صورتت کردم. زیر چشمات سیاه شده بود. چشمات درشت بودند. اما یه هاله سیاه کمرنگ دورش رو گرفته بود. ابروهات مرتب بود. لب هات رو قرمز کرده بودی. و دماغ عقابی رو به پایینت داشت بهشون اشاره می کرد. محو صورتت شده بودم. بهم گفتی: «به چی نگاه می کنی؟!»
گفتم: «به دماغت. حس عجیبی داره.»
ناراحت شدی. می دونم. بهت گفتم: «اقاقیا... این طوری دوستت دارم. به خاطر این که همین چهره رو دوست دارم. من همین رو دوست دارم.»
و به صورتت اشاره کردم. کتری جوش آمده بود. بهش اشاره کردی. سرم رو آوردم جلو. این بار خودت رو عقب نکشیدی. بوسه ام روی پیشونیت چسبید. چند لحظه نگهش داشتم. و بعد برش داشتم. وقتی لبم رو برداشتم نگام می کردی. لبخند می زدی. ازم بزرگتر بودی. چهره ات زنونه بود. مثل مادرم شده بودی. اما تو کجا، مادرم کجا. خواستم بلند شم که زیر کتری رو خاموش کنم. دستم رو گرفتی. حتی روت نمی شد دوستم داشته باشی! اما این بار می خواستی من رو. به طرفت برگشتم و لبم رو گذاشتم روی لبت. می دونستم که دو دقیقه بعد احساس گناه می کنی. می دونستم که حتماً یه طور دیگه باهام رفتار می کنی تا برم زیر کتری رو خاموش کنم و برگردم. اما لبم روی لبت بود. همون لحظه دوست داشتم دست کنم توی سینه هات و کار رو شروع کنم. اما واسه اون لحظه بس بود. خودت باید می خواستی. باید آماده می شدی. رفتم و زیر کتری رو خاموش کردم. نگاهی به پرچمم کردم که آفساید گرفته بود! خودم رو مشغول درست کردن چای کردم. وقتی برگشتم هنوز روی مبل خوابیده بودی. ولی نگاهت نگاه قبلی نبود. گفتم: «ببخشید، کتری می سوخت.»
سرت رو کردی سمت بالا. تا من رو نبینی. لبم رو بردم که دوباره پیشونیت رو ببوسم. پسش زدی. بداخلاق شده بودی. معلوم بود. گفتم: «اقاقیا... کتری خودت بود...»
نگام کردی. دستت رو گرفتم. تکونش ندادی. آروم دستت رو کشیدم. سفت نگهش داشته بودی. تو نیومدی جلو، من خودم رو به سمتت کشیدم. چیزی نمونده بود روت بخوابم. لبم رو گذاشتم روی لبت دوباره. خودم رو آروم کشوندم روی مبل. ترسیدی. بغلت کردم. همون طوری که کنار هم بودیم بغلت کردم... ترسیده بودی. اما من هیچ کار دیگه ای نمی کردم. فقط بغلت کرده بودم. لبمون رو جدا کردیم. نفس عمیقی کشیدی. گفتی: «برو پایین.»
گفتم: «فقط بغلت کردم.»
گفتی: «می دونم. برو پایین.»
یه بار دیگه لبت رو بوسیدم. برات چشمک زدم. چرخیدی و خوابیدی روم. دیگه چیزی نفهمیدم...
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 18, 2009 2:13 AM

سگس و ونجلیز

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - you, and 1 more
Shared by
شب شده. دلم موسیقی می خواد. دلم موسیقی گرم ونجلیز رو می خواد. دلم می خواد همین الان که اینجا نشستم، همین الانی که دارم به هزار و یک کار پردردسر و عجیب و غریب می رسم، همین الان که طرح یه فیلم نامه جلومه و تا فردا صبح باید تحویلش بدمهمین الان که موسیقی ونجلیز گوش کنم. اما الان همه توی خونه خوابند و فقط من بیدارم و این معامله تنها!
وقتی ونجلیز گوش می دم، وقتی جلوی مانیتور نشستم و با دست های خسته ام تایپ می کنم و می نویسم! وقتی همین طوری با یه آدمی که می شناسمش و من رو می شناسه، از این راز بزرگ زندگیم حرف می زنم، وقتی همه این اتفاق ها دور هم جمع می شند، فقط یه چیزی کم می مونه! سگس! دوست دارم وقتی موسیقی ونجلیز داره توی گوشم پخش می شه، وقتی صدای وحشی موسیقی توی خونه اوج گرفته من روی کسی خوابیده باشم که دوستش دارم. کسی رو ببوسم، کسی رو بغل کنم، با کسی عشق بازی کنم که دوستش دارم و از ته دل دوستم داره! می دونم که اون هم عاشق موسیقیه. و ونجلیز رو بیشتر!
از این که دوست دارم باهاش بخوابم احساس شرم نمی کنم. تازه می فهمم که از ته دل دوست دارم باهاش ازدواج کنم! امشب نمی تونم بخوابم. می دونم که باز خوابش رو می بینم! می دونم که باز توی خواب دست می کنم توی شرتش!
هیچ جوری نمی تونم سنگینی حس جمعه ام رو توضیح بدم. وقتی گفت اگه ده تا مرد عاشق توی دنیا باشه، یکیش ... این شاعره! من داشتم از حسودی می ترکیدم. وقتی توی اتاق فکر به محمد گفتم که من خودم رو ازش بالاتر می بینم گفت همین طوره! من فهمیدم که تو خودت رو بالاتر می بینی و به نظرم هستی. اما قدرت نداری و اون قدرت داره! اون مدرک داره و من ندارم!
یه مسئله به همین سادگی! و بغرنجی! چی می تونه من رو نجات بده!؟ چه طور می تونم به کسی که می خوام برسم قبل از این که جنون توانم رو بگیره؟! چه طور می تونم این راه رو طی کنم با سرعتی که خودم هم تصورش رو نمی کنم؟! چه طوری؟ چه طوری؟!
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 17, 2009 8:46 PM

اتاق فکر

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
ما یه اتاق فکر داریم. من و نزدیک ترین دوستم. که من اینجا بهش می گم محمد. چون حرفایی که در مورد اسلام و پیغمبرش می زنه رو خیلی دوست دارم! و شاید نگاه دیگرگونه اش به دین و امام و پیغمبرشه که من رو این طوری به سمتش می کشه. تصور این که ما چه چیزهایی توی این اتاق می گیم شاید برای بقیه واقعاً ترسناک باشه. که البته هست. این اتاقی که می گیم البته اتاق که نیست. هر دفعه یه جایی هست. یه بار توی پارک، یه بار وسط چمن ها، یه بارم توی دفتر و هزار جای دیگه.
این دفعه حالم بد شد. شاید به این که یه نفر حالم رو این قدر بد کنه معتاد شدم. به این که هر چی توانایی و ضعف دارم رو در بیاره و محکم بکوبه توی صورتم. این حرفا به کنار. باز هم حرف ق پیش اومد... و این حرف بود که حسابی من رو به هم ریخت.
هر روز به این فکر می کنم که به این عشق چند ساله ام به ق پایان بدم و بچسبم به همین عشق تازه که یه سال و نیمه ازش می گذره. اما باز دیشب آتش زیر خاکستر گر گرفت. آخه... آخه چرا باید این همه اتفاق در مورد من، در مورد احساسات من، در مورد آینده من بیافته؟! چرا باید حس کنم هنوز راهی برای رسیدن به این آدم به اصطلاح توانا دارم؟!
دیروز بحث کردیم. آره من خودم رو از این آدم بالاتر می بینم. حالا آیا واقعاً این طوری هست یا نه نمی دونم. اما می دونم که من این طوری حس می کنم و اون هم من رو قبول داره. همون طوری که محمد گفت. و به یه اشاره کوچیک من بنده! جمعه ای رفته بودیم کوه. طبق معمول هر جمعه! این بار در مورد یه شاعر صحبت کردیم. وقتی گفت اگه ده نفر مرد عاشق توی این دنیا باشه، دو تاشون شاعرهای مورد علاقه اشند، نزدیک بود از حسودی بترکم. سرم رو انداخته بودم پایین و به شدت فکر می کردم. فکر می کردم که چی کار کنم؟! می تونم به راحتی با خواندن شعرهای این شاعر و سرودن شعرهایی توی همون مایه ها، دل این آدم رو به دست بیارم. به راحتی! یا با یه تأیید ساده این آدم رو بکشم طرف خودم. ولی اون طوری عاشقم می شه. اما هنوز هم قبولم خواهد داشت؟!
جمعه ای یه بار صدام کرد. وقتی برگشتم هیچی نگفت. یکی بهش گفت پس واسه چی صداش کردی؟ گفت دیدم حواسش پرته صداش کردم! این پازلی که من دارم باهاش بازی می کنم و سعی می کنم بچینمش، دیگه الان چیده شده! و نیازی نیست الکی نگاش کنم و فکر کنم که کدوم تیکه رو جابجا کنم! فقط به اشاره های کوچیک من بنده تا با دوتا حرکت کوچیک، پازل رو درست کنم یا خرابش کنم. چیزی به ازدواجم با این عشق تازه نمونده. و از اون طرفم چیزی نمونده که دل ق رو به دست بیارم! دارم خسته می شم. کاش راهی بود برای انتخاب... کاش راهی بود...

Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 8, 2009 12:00 PM

مثل همیشه

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - you, behnam
Shared by

از اتوبوس پیاده می شوم
مثل همیشه
دختری روی صندلی ایستگاه نشسته است
مثل همیشه
و مثل همیشه
نگاهم می کند
به طرف صندلی می روم
و تبلیغ روی صندلی را دست می کشم
مثل همیشه

Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 7, 2009 1:51 PM

فروید درونی من

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
3 people liked this - you, Vahid, ye noghteyee ??
Shared by
وقتی دلم صکص می خواهد، اولین کسی که یادم می آید دوست دخترم نیست. مادرم است!
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 6, 2009 2:05 AM

به سوی فانوس دریایی خاموش

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
کاش این حس لعنتی تموم می شد. کاش کوتاه می اومد. کاش خفه می شد. کاش می فهمید روی کسی دست گذاشته که یک تن و بدن ازش بالاتره. یک زندگی ازش جلوتره. آخه عاشق دختری شدی که رئیسته. که داری براش کار می کنی. که می خوای مدیر برنامه هاش بشی. که یکی دو تا لیسانس و فوق لیسانس ازت جلوتره. که عاشق تر از تو به ادبیاته. که صد تای تو کتاب خوانده. که با این که تو سوادت خیلی زیاده اما قبولت نداره.
می دونم. می دونم دوستم داره. اما نه این قدر که با اشتباهات گذشته من کنار بیاد. این قدر که حاضر بشه روی من سرمایه گذاری کنه. این قدر که حاضر بشه حتی باهام دوست بشه. صمیمی بشه. حتی دوستت داشته باشه. این قدر که فحشت بده. دورت کنه. اذیتت کنه. کارهات رو ازت بگیره. اصلاً بیرونت کنه.
با این که خیلی پررو هستم، اما این بار کم آوردم. خیلی هم کم آوردم. وقتی آدم به آرزوهاش فکر می کنه، وقتی به این فکر می کنه که کی رو می خواد و به چی می خواست برسه، انگیزه می گیره. اما همین که توی ذهنش مطمئن شد دیگه بهش نمی رسه، یا دیگه خیلی فاصله افتاده بین خواسته اش و خودش حس افسردگی تک تک سلول هاش رو پر می کنه. می دونم که بوف کور به خاطر این ناامیدی رو به خودکشی می کشه که نرسیدن رو ترسیم می کنه. به خاطر این که القا می کنه که هیچ وقت به زنی که می خواد و توی ذهنشه نمی رسه. به خاطر این که القا می کنه هدفی که داره دست نیافتنیه. دست نیافتنی.
رگ های دستت رو هر روز دید می زنی و تیغی که توی حموم لای رادیاتور قایم کردی رو به یاد میاری. صندلی ای که توی حمومه رو انتخاب کردی و حتی نوع خودکشی رو. یه روزی که هیچ کس خونه نباشه، آروم می ره توی حموم، تیغ رو از توی رادیاتور در میاره. چون تابستونه رادیاتور خاموشه و تیغ هم سرده. وقتی برش می داری یخ می کنی. تیغ رو می ذاری کف دستت. یادت میاد که با همین دست ها خودا رضایی می کردی ولی حالا حتی دیدن یک ساعت فیلم پو رنو تحریکت نمی کنه. عکس های صکصیت رو از روی کامپیوتر پاک کردی. به جای عکس طبیعتی که چند هفته پیش گذاشته بودی، عکس جوکر رو گذاشتی. و بهش سلام هم کردی. اما الان که توی حمومی کاملاً بی انگیزه ای. آره درسته. تو هیچ وقت به اون دختر نمی رسی. حیفه که با یه آدم پر از سوء سابقه ازدواج کنه. حیفه که به خاطرت لخت بشه و تو تمام بدنش رو ببوسی. بغلش کنی و روی شونه هات گریه کنه. حیفه که به خاطر تو چند سال از خواسته هاش عقب بیافته. اما دوستش داری و اون هم تو رو رد نمی کنه.
تیغ هنوز کف دستته. به این فکر می کنی که همین چند وقت پیش براش کامنت گذاشتی که خوابش رو دیدی. بعدش هم که بهش زنگ زدی خیلی رسمی در مورد کار صحبت کردی. لحن صداش طوری بود که انگار کار زیادی داره و اصلاً ازت دل خوشی نداره. اما هنوز می خواد خونه اش رو برای فیلمبرداری بده بهت. هنوز روی حرف هایی که زده هست. هنوز با این که می تونه کارت رو به کس دیگه ای نداده. هنوز قبولت داره. هنوز...
نمی دونی با تیغ چی کار کنی؟! نمی دونی چی کارش کنی. همه چیز آماده است. خونه خالیه. تیغ کف دستته. لخت نشدی که وقتی رسیدند بتونند نگاهت کنند. روی زمین ولو شدی و دستت رو گذاشتی روی صندلی حمام. به مچت نگاه می کنی که روی صندلیه. و کف دستت که بالاست. این دست ها دلشون می خواد موهاش رو شونه کنند. دلشون می خواد روی بدنش راه برند. دلشون می خواد محکم توی بغلش بگیرند و خستگیش رو در کنند. دلشون می خواد روی گونه اش جا بگیره و سرش رو بذاره روی شونه ات. به این فکر می کنی که چرا این قدر ازش عقبی که حتی نمی تونی بهش فکر کنی. ولی هر هفته یکی دو بار خوابش رو می بینی. به این فکر می کنی که همین که کنارشی برات کافیه. همین که دوستت داره و دکت نمی کنه. همین که می تونی هر چند وقت یک بار ببینیش. چشم هات رو می بندی و گریه می کنی. از ته دل برای خودت گریه می کنی...
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Aug 1, 2009 2:56 PM

تکرار بی تکرار

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - you
Shared by
هیچ چیز مثل همیشه اتفاق نمی افتد. حتی همین الان که دارم این داستان را تعریف می کنم هم مطمئن نیستم که چیزی که اتفاق افتاده دوباره تکرار شود! همه چیز از همان روزی شروع شد که ما توی اتاق نشسته بودیم و به سکس فکر می کردیم. همدیگر را دوست نداشتیم. همدیگر را برای یک لذت ساده می خواستیم. لخت شدیم، همدیگر را لیس زدیم، خوردیم و ارضا کردیم. اما وقتی کارمان تمام شد همدیگر را بغل نکردیم! اتفاقی که انگار برای همیشه تکرار می شود!
Add starUnlikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 31, 2009 3:13 AM

لذت نمی برم!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
Shared by
انگار از هیچ چیزی لذت نمی برم. انگار همه چیز برای لذت دیگران ساخته شده است. کار، زندگی، زن، بچه، دوست و حتی تنهایی! دیگر حتی از تنهایی هم لذت نمی برم. در میانه راه گیر افتاده ام. راهی بین تو و خودم. این راهی که می روم به ترکستان است!
ساعت ها فکر می کنم. با کتاب خواندن، درس خواندن، داستان خواندن و سرگرم کردن خودم با فوتبال و اخبار انتخاباتی که هیچ کدامشان برایم ذره ای اهمیت ندارند، سعی می کنم فکر کردنم را تغییر بدهم. حال خوبی ندارم! دنیا مثل همیشه برای من وارونه شده است!
وقتی به کار فکر می کنم، وقتی به کار کردن فکر می کنم، وقتی به کردن فکر می کنم، وقتی به... فکر می کنم، وقتی به هر چیزی که هست فکر می کنم از خودم نا امید می شوم. من واقعاً در تمام این سال ها چه بلایی بر سر خودم آورده ام؟! آیا حقیقت این است که من یک بازنده ام؟! یا هنوز برای بردن وقت دارم؟؟؟ چرا نمی توانم از داشتن پول، نوشتن، کتاب خواندن، کار کردن و هزار اتفاق دیگر لذت ببرم؟ چرا دلم هر روز سگس می خواهد؟ آیا من همین اندازه نیازمندم و ابراز بی نیازی می کنم؟
از همجنس بازی زن ها خوشم می آید. دلم می خواست زن بودم و لزب ین می شدم. این طوری حس خوبی داشتم از بوسیدن و لیسیدن و با سینه های زنی دیگر ور رفتن. از این حس لذت می برم.
من دچار وارونگی ذهنی شده ام. چارلی کافمن شده ام. دوست دارم طوری بنویسم که حتی جنسیت آدم ها را نتوان درست تشخیص داد! درست مثل تنهایی من! راستی جنسیت تنهایی من چیست؟
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 30, 2009 8:27 PM

آیا یک دختر زشت حق سگس ندارد؟

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
Shared by


هنوز نمی دانم چرا این اتفاق افتاد. نه چشم هایش گیرایی خاصی داشت و نه طوری لباس پوشیده بود که تحریکم کند. فقط یک لحظه روبروی هم ایستاده بودیم و همدیگر را نگاه می کردیم. او در اتاق داشت لباس عوض می کرد و من تازه از دستشویی بیرون آمده بودم. سینه های بزرگ و سرگردش بیرون افتاده بود و سر به زیر ایستاده بود. موهایش هم کوتاه کرده بود. آرام با دست اشاره کرد که به طرفش بروم. طبقه پایین توی مهمانی همه در حال سر و صدا بودند. از راهرو رد شدم و وارد اتاق خوابش شدم. او تنها بود. با شلوار جین سفیدی که تنش کرده بود، نمی توانستم چیزی از پاهایش را ببینم.
گفت: «به چی نگاه می کردی؟»
گفتم: «به سرسینه های قهوه ایت!»
به سینه هایش نگاه کرد و گفت: «آره. همیشه از این که قهوه ای اند ناراحت بودم.»
«قهوه ایشم قشنگه»
«دیگه دروغ نگو.»
«خب من قهوه ایشو دوست دارم.»
«خیلی پررویی... نمی خوای بری پایین؟!»
«برم پایین چی کار کنم؟»
«برقصی، بخوری، دید بزنی...»
«بیشتر از این؟»
نگاهی به قد کوتاه و دست های لاغرش کرد. از من کوتاه تر بود. تا گردن من می رسید. «یعنی می خوای من رو دید بزنی؟»
«در رو ببندم؟»
«چرا؟»
«می خوام بغلت کنم!»
«تو بغل من جا می شی؟!»
«تو قراره جا بشی!»
گفت اوهوم و سرش را بالا گرفت تا من را بهتر ببیند. در را بستم و برگشتم. سر جایش نبود. دم در یک اتاق دیگر ایستاده بود و با دست اشاره کرد به بیایم. به طرفش رفتم. به دیوار تکیه داده بود. «بغلم کن.»
دستش را پشتش گرفته بود و با حالتی بی تفاوت من را نگاه می کرد. دستم را آرام روی شانه هایش بردم و خواستم از دیوار جدایش کنم. اما خودش را سفت گرفته بود. خودم را رویش انداختم و دست هایم را پایین آوردم. دستم را بردم بین پاهایش و فشار دادم.
« آی....»
اخم کرد. دستم را برداشتم و این بار از توی شلوار بردم تو. شوکه شده بود. لبم را روی لبش گذاشتم تا صدایش در نیاید. اول کمی مقاومت کرد. اما همین که دستم به چوچوله اش رسید نفس هایش تند شد و لبم را برداشتم. آرام گفت: «تو می خوای چی کار کنی؟»
«دوست نداری لذت ببری؟»
«من فقط صدات کردم.»
«دوست داشتم این کار رو بکنم. از سرسینه هات خوشم اومد.»
و شروع کردم به خوردن سرسینه هایش. حسابی نفس نفس می زد. با دست های خودش شلوارش را کشید پایین و گفت :« بخورش»
همین طور چوچوله اش را می مالیدم که پاهایش شروع کردند به لرزیدن و آبش توی دستم خالی شد. ساکت شد. دستش را برد توی شلوارم و کی رم را بیرون کشید. با ولع شروع کرد به خوردن. به قدری بد این کار را می کرد که فهمیدم دفعه اولش است. فقط سرش را می مکید و تا ته توی دهانش فرو نمی برد. شروع کرد به لیسیدن دورش و شلوارم را کشید پایین. پشتش را به من کرد و گفت :« لازم نکرده بدنم رو ببینی. همین طوری من رو بکن.»
داشتم سوراخ کونش را پیدا می کردم که گفت: « بذار تو کسم.»
آرام کی رم را لب کسش گذاشتم و آرام هل دادم تو. به قدری لذت برد که در همان لحظه آبش را توی مجرای کسش احساس کردم. گفتم: «چقدر زود ارضا می شی.»
«دفعه اولمه.»
وقتی این را گفت کی رم را بیرون کشیدم و خونی شدنش را دیدم. پرده اش را زده بودم. موهایش را گرفتم و گفتم: «قرار نبود پرده ات پاره بشه!»
«تو اخرین نفری هستی که من رو می کنی. کسی من رو دوست نداره.»
«پس این همه مهمون اون پایین چی کار می کنند؟»
«واسه خاطر مامانم اومدند. بکن. زود باش.»
نگاهمان برای چند لحظه روی هم بود. موهایش را رها کردم و آرام شروع کردم به تلمبه زدن. وقتی سرعتم را زیاد کردم برای چندمین بار ارضا شده بود. پاهایش شل شدند و روی زمین ولو شد. من هم هنوز ارضا نشده بودم. کی رم را ساک زد تا من هم ارضا شدم. کمی روی زمین نشست و بعد بلند شد رفت حمام. من هم با خودش برد و همدیگر را شستیم. من فقط کی رم را شستم که آبش امده بود. و او همه تنش را. من رفتم پایین. با مهمان ها رقصیدیم و خندیدیم. اما من طاقت زیاد رقصیدن نداشتم. ستاره من را کنار کشید و گفت: «کدوم گوری بودی.»
من را کشید برد توی یکی از اتاق های طبقه اول. ستاره خیلی عروسک بود. سینه های نورس و بدن بلوری اش در مقابل دختری که بالا با او سگس کرده بودم، تفاوت زیادی داشت. همقد من بود و موهایش را حسابی رنگ کرده بود. دیگر نا نداشتم. اما باید ستاره را هم می کردم. شروع کردم به بوسیدن گردن و خوردن زیر چانه اش. از این کار به شدت لذت می برد. بعد دستم را بردم روی سینه هایش و همه دکمه های پیراهنش را خودم باز کردم. آرام نشسته بود و هیچ کاری نمی کرد. فقط آه اوه می کرد. بالا تنه اش را لخت کردم و روبرویش ایستادم. گفت «کیرت رو دربیار.»
خودم شلوارم را کشیدم پایین و آرام کی رم را بردم جلو. او هنوز روی تخت نشسته بود. فقط من را نگاه می کرد. «بخورمش؟!»
« میل خودته.»
«اول تو کسم رو بخور. بعد من می خورمش.»
تفاوت سگس با ستاره و آن دختر به ظاهر زشت محکم خورد توی صورتم. با دیدن صورت من، دوباره صورتش پر از التماس شد. دور زد تا کسش روبروی من قرار بگیرد. آرام شلوارش را کشیدم پایین و کسش را دیدم. شروع کردم به مالیدن چوچوله و مک زدن کسش. سر و صدایش بلند شده بود. و حال من به شدت خراب شده بود. نمی دانستم چرا. اما یک دفعه گفتم: «حوصله ندارم! الان نمی خوام.»
ستاره سرش را به طرف من برگرداند و نگاهم کرد. گردنش حسابی خم شده بود تا بتواند من را نگاه کند. چهار دست و پا و پشت به من بود. «چت شده؟!»
« نمی خوام. الان نمی خوام. حوصله ندارم.»
« ولی من می خوام... تو رو خدا ناز نکن. زود باش...»
چند لحظه به خودم و ستاره نگاه کردم. موهایش مش کرده و لب های براق ماتیک خورده اش بدجوری حشر آدم را زیاد می کرد، اما من دیگر تحریک نمی شدم. پیش خودم گفتم زود ارضاش می کنم و بی خیال می شم.
«باشه. پس فقط تو ارضا شو. من نمی خوام»
محکم تر کسش را خوردم. دو بار ارضا شد و آبش توی دستم ریخت. دستم را بردم توی کسش و شروع کردم به مالیدن چوچوله اش. به قدری لذت برد که دو بار به سرعت ارضا شد و پاهایش شل شدند. دیگر نتوانست چهار دست و پا بماند و روی تخت ولو شد. «مرسی...»
گفتم: «خب دیگه. من برم.»
«مرسی عزیزم. مرسی...»
من هم کنارش روی تخت نشستم و نگاهش می کردم. دلم می خواست که الان همان دختر کنارم باشد. تا دیدش بزنم. تا نازش کنم. تا بغلم کند. ستاره سرش را به طرف برگرداند و لبخند زد. « دیگه حال ندارم. لباسامو تنم می کنی؟!»
Add starLikeUnshareShare with noteEmailEdit tags:
عشق عجیب
Jul 27, 2009 8:27 PM

رویای نیمه شب تابستان

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
Shared by
یکی می گه همه زندگیم رو سگس پر کرده. شاید اره، شاید هم نه! شاید همه این حرف هایی که دارم روی این وبلاگ می زنم از نیمه تاریک ذهنم داره میاد بیرون که این طوری در مورد من فکر می کنند. حالم خیلی بده. امروز با ک دعوام شد! دعوای دعوا که نه! فقط ازش پرسیدم چرا طرحش رو به من نگفته!؟ چرا به من نگفته چی کار می خواد بکنه تا کمکش کنم؟! و برگشت بهم گفت من یه آدم مستقلم.
حرف جالبیه. من یه آدم مستقلم. این حرف قشنگیه. من هم یه آدم مستقلم. اما مشورت می گیرم. خود من با این همه ادعام، هیچ وقت بدون مشورت کاری رو شروع نمی کنم. و اگه مطمئن نباشم سه نفر کامل پشت سر من هستند، اصلاً کاری رو شروع نمی کنم! اما مثل این که بعضی ها می تونند تنهایی یه کار رو جلو ببرند، خب بذار ببرند!
بعضی وقت ها از روشنفکر بودن خودم لذت می برم. بعضی وقت ها هم حالم از روشنفکر بازی خودم به هم می خوره. دلم می خواد بگم یکی دیگه رو دوست دارم. اما مگه می شه؟! خودش بهم گفت اگه کس دیگه ای رو دوست دارم آزادم. یعنی اون هم یه روشنفکر لعنتی مثل خودمه!؟ ای لعنت به ما روشنفکرا! نمی گم به من زنگ نزدی، یا برام مایه نذاشتی، اما در مقابل کارهایی که من کردم یک درصد هم نبوده. خب چی می شد تو هم می تونستی مثل من باشی. می تونستی برام مایه بذاری.
یه چیزی می گی ها م...! آخه تو واسه ق چه قدر مایه می ذاری؟! چه قدر می تونی بذاری. خلاصه این که وضعیت من و ک شبیه همه. اون عاشق کسی شده و نمی تونه اون طوری که باید واسش مایه بذاره و من هم عاشق کسی شدم که نمی تونم واسش حسابی مایه بذارم و اون هم در عوض می تونه حسابی واسم مایه بذاره. این قدر بامعرفته که وقتی بهش زنگ زدم، جواب نداد و بعد از چند لحظه که قطع کردم خودش بهم زنگ زد! چه طور می شه این موقعیت درمان ناپذیر رو گذروند؟! چه راهی این وسط وجود داره؟! چه راهی؟!
من خواب ق رو می بینم و ک خواب من رو! این وضعیت یعنی چی؟! کاش به اندازه کافی پول داشتم که می تونستم یه دوره سه ماهه پیش یه مشاور برم! اوضاع روانیم به شدت داغونه! داغون داغون.
همون مشاوری که پیشش رفتم بهم گفت اگه شروع کنی به نوشتن احساساتت روی کاغذ، به طرز عجیبی حالت بد می شه. و اون وقت اگه دوست داشتی بیا پیش من! اون روزها حالم خیلی بد نشد! اما الان حالم خیلی بده! دوست دارم برم پیشش اما نمی تونم! پول ندارم!
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 27, 2009 4:02 AM

از رابطه غیرمتعارف یک فاح.شه و یک گنگستر! هیتمن و نیکا!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - Saber Vanaki, behnam
Shared by
امشب برای هزارمین بار فیلم هیتمن رو دیدم و برای هزارمین بار لذت بردم. البته برای بقیه توصیه نمی کنم که این فیلم رو ببینند. یه فیلم درجه چند هالیوودی، یه فیلم خونی که حتی پیرنگ درست و حسابی هم نداره. همه چیز غیر منطقی به نظر می رسه و انگار فیلمنامه نویس حواسش نبوده چه غلطی داره می کنه. اما چیزی که توی این فیلم سوای بازی وحشتناک ضعیف تیموتی اولیفانت (هیتمن) و بازیگر نقش نیکا وجود داره اینه که شخصیت پردازی و رابطه عاشقانه این دو تا خیلی قشنگ ترسیم شده!
رابطه عاشقانه توی خود فیلم!
شاید کل صحنه های عاشقانه بین نیکا و هیتمن توی فیلم بیشتر از یه ربع نشه. اما در کنار هم قرار گرفتن این صحنه ها با روایت اصلی فیلم، معناهای قشنگی رو می رسونه.
اولین باری که فیلم رو دیدم فکر کردم که هیتمن اصلاً خیال نداره با نیکا صکص کنه. با این که نیکا فاح.شه رئیس جمهور روسیه است و از نظر اونها حسابی هم خوشگله! اما بار دومی که دیدم شک کردم که نکنه دلش می خواسته و نتونسته. با این که فهم فیلم به خاطر حرف های روسی وسطش یه کم سخته و اصلاً ترجمه فیلم هم ضعیفه. از زیرنویس انگلیسی هم به خاطر دیالوگهای ضعیف چیزی گیرت نمیاد! با این حال فیلم بلده چه طوری زر بزنه.
هیتمن مرد خیلی تیزبینیه. اون می دونه که چه کسی کجای رستوران نشسته. جواب سوالهای نیکا رو خیلی راحت می ده. اون می دونه کسی که میز پشت سری اونها نشسته و لباس زنونه پوشیده زن نیست. نیکا از این توجه هیتمن سو استفاده می کنه. وقتی می پرسه لباس زیر من چه رنگیه می خواد بدونه که هیتمن چه قدر نسبت به اون توجه داره. و هیتمن هم می گه تو لباس زیر نپوشیدی. معلومه که نیکا از این توجه به شدت لذت می بره. اونها شب قبل رو توی هتل با هم بودند. اما هیتمن پیش نیکا نخوابیده بوده. نیکا صبح بدون لباس از توی رختخواب میاد بیرون. و توجه هیتمن اولین بار اونجا به طرف نیکا جلب می شه. نیکا هم شیطونه. اول از جلوش رد می شه. بعد می ره پشت سرش می ایسته تا بدنش توی صفحه لبتاب هیتمن دیده بشه! شب هم که از رستوران بر می گردند، نیکا می خواد که با هیتمن صکص کنه، اما هیتمن مخالفت می کنه و خیلی صریح وقتی نیکا کاملاً لخت شده و روش خوابیده، محکم با دست به گردنش می کوبه تا بیهوش بشه. نیکا رو از روی خودش بر می داره و شلوارش رو بالا می کشه. اینجا رو دفعه اول که دیدم فکر کردم هیتمن علاقه ای به صکص نداره! و همون طوری که نیکا وقتی هیتمن از کشتنش منصرف می شه می گه، اون نه می خواد نیکا رو بکنه نه می خواد بکشه!
You don't wanna fu,ck me and you don't wanna kill me!
اون نیکا رو نکشت، چون با خالکوبی روی صورت نیکا همذات پنداری کرد. هیتمن وقتی کودک بوده رها شده و توسط یه شرکت گنگستری ربوده شده. پشت سرش رو بارکد خالکوبی کردند و این خالکوبی پاک نشدنیه! وقتی خالکوبی روی صورت نیکا رو می بینه، باهاش احساس همذات پنداری می کنه. احساس می کنه نیکا هم یه قربانی مثل خودشه! و واقعاً درسته. اون فاح.شه رئیس جمهور روسیه است. کسی که هیتمن باید می کشتش و این کار رو کرد. اما رئیس جمهور روز بعدش زنده توی تلویزیون دیده می شه! پس جون نیکا هم در خطره. چون اون هم نباید بفهمه که شخص جدید رئیس جمهور نیست! هیتمن مامور این کار بوده اما می فهمه که این یه تله است! و این کار رو نمی کنه. با نیکا فرار می کنه. توی ماموریت هاش با خودش می بردش.
هیتمن برای این که می خواسته یه ماموریت دیگه رو انجام بده ریسک نمی کنه تا با نیکا صکص کنه. اون رو بیهوش می کنه تا ماموریتش به خطر نیفته. وقتی بر می گرده نیکا خوابش برده. درست مثل شب قبل، لخت و بی لباس، توی تخت. هیتمن پتو رو روی نیکا می کشه و اه حسرت می کشه. وقتی برای بار دوم دیدم من هم آه حسرت کشیدم. اون دلش می خواسته ولی نتونسته صکص کنه.
فردا صبح وقتی نیکا و هیتمن توی استانبول بیدار می شند، هر دوتا لباس می پوشند. هیتمن اجازه می ده نیکا یقه لباسش رو درست کنه. و شاید این طوری علاقه اش رو به نیکا نشون می ده. توی ماشین نیکا شروع می کنه به صحبت کردن در مورد مجله هایی که هیتمن خریده و اون داره مقاله هاش رو می خوانه. وقتی هیتمن می خواد اون رو ساکت کنه می گه می خوای این دختر پرحرف رو از ماشین بندازم بیرون. نیکا هم می گه باشه، حرفی نیست. فکر می کنی برای لاس زدن وقت کافی داریم!؟
سکوت که توی ماشین با حرف های نیکا شروع می شه. اون می گه که آرزو داشته برای پدرش یه باغ انگور بخره. و یه باغ انگور از خودشون داشته باشند. این تنها جاییه که هیتمن به طور واضح از خودش احساس نشون می ده. «خیلی قشنگه»
حالت چهره هیتمن موقع گفتن این جمله نشون می ده که از این فکر استقبال کرده. اونها توی قطار از هم جدا می شند. هیتمن خالکوبی روی صورت نیکا رو دست می کشه. نیکا دوست نداره از هیتمن جدا بشه. اما هیتمن باید رئیس جمهور جدید رو بکشه تا جون نیکا برای همیشه حفظ بشه. هیتمن قول می ده که نیکا رو پیدا می کنه و بر می گرده. اونها از هم جدا می شند و هیتمن کارش رو به نحو احسن انجام می ده. از دست ماموران اینترپل فرار می کنه. صحنه آخر نیکا از پستخونه بیرون میاد. یک نفر براش پول و آگهی خرید یه باغ انگور گذاشته. نیکا پاکت رو بغل می کنه و به طرف خونه راه می افته. هیتمن رو می بینیم که قاتل نیکا رو کشته و بالای پشت بام از توی دوربین اسلحه اش او را نگاه می کند!
این رابطه زیرپوستی برای من از همه چیز لذت بخش تره. یه رابطه غیرمتعارف بین یه گنگستر و یه فاح.شه! هر دو قربانی و هر دو میل به آزادی. مطمئناً هیتمن به باغی که نیکا می خره می ره و با هم یه زندگی جدید رو شروع می کنند. من عاشق این رابطه غیرمتعارفم! چون خودم هم یه عشق غیرمتعارف دارم!

Add starLikeUnshareShare with noteEmailEdit tags:
عشق عجیب
Jul 26, 2009 11:14 PM

من یه روشنفکر لعنتی ام که عاشق تو شدم!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
Shared by
نمی دونم وقتی توی صورتم نگاه کنه و از من بپرسه: «تو واقعاً دوستم داری؟!» چه عکس العمل احمقانه ای نشون می دم. شاید روشنفکر بازی در بیارم و بگم: «فکر نکنی دچار توهم شدما! قصدی ندارم. ولی دوستت دارم!» این تازه شروع یه بدبختی دیگه است. یعنی همه امید من تبدیل به یاس می شه. کاش هیچ وقت این رو نپرسه. شاید وقتی از این حالت روحی اومدم بیرون، بتونم راحت تر با قضیه برخورد کنم.
من از بچگی یادمه که عاشق زن های بزرگتر از خودم می شدم. یادمه یه بار که بچه بودم یکی از همین زن ها سرش رو گرفت بالا و زیر چشمی طوری من رو نگاه کرد که آقا کوچولو روت رو اون ور کن. اما من این طوری بودم. با این سلیقه عشقی! نمی تونم خودم رو طور دیگه ای تصور کنم. شاید چون می دونم حریف یه زن بزرگتر از خودم می شم. شاید چون می دونم که توان قدرتنمایی دارم. توان این رو دارم که همه چیز رو به طرف خودم بکشم. این توانایی رو دارم.
درسته که دو سال از من بزرگته و وزنش چیزی حدود ده کیلو بیشتر. اما انگار خودم هم دوست دارم زور بیشتر از توانم بزنم.
امروز باز با هم حرف زدیم. بهش زنگ زدم و برنداشت. بعد خودش بهم زنگ زد! باور کنید عاشق این بودم که یه روزی بهم زنگ بزنه. حالا اگه شده این طوری. چه قدر آروم شدم. مرسی ... دوست دارم اسمت رو بگم. دوست دارم از ته دل داد بزنم مرسی... اما خیلی ها تو رو می شناسند. کارت درسته. می تونم یه اسم شبیه انتخاب کنم مثل آزیتا، آناهیتا، پانته آ و هزار تا اسم دیگه. اما با ق وسط اسمت چی کار کنم؟ من اون ق رو دوست دارم. کوتاه بیا. من دوستت دارم.

Add starLikeUnshareShare with noteEmailEdit tags:
عشق عجیب
Jul 26, 2009 4:38 AM

چرا دوست دارم اون دختر به خاطرم لخت بشود؟!

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - Saber Vanaki
Shared by
یه حس عجیبی داره. نمی دونم تا حالا شده احساس کنید کسی به شما اعتماد داره و جلوی شما خودش رو عریان کنه. حالا این عریانی می تونه فکری باشه. می تونه جسمی هم باشه. درسته که فرق دارند. درسته که براتیگان می گه: «کسی که از فکر تو خوشش میاد، دلیلی نداره از بدن تو هم خوشش بیاد.» اما حس های مشابهی دارند.
مثال نزدیک تری می زنم برای آقایون. چون خانم ها یه مقدار با این حس غریبه اند. و اصولاً مردها طوری رفتار می کنند که انگار همیشه برای لخت شدن آماده اند. اما زن ها چنین حسی رو به مردها نمی دند.
به پسرها و مردها می گم. تا حالا شده زنی جلوی همه چادر بپوشه ولی جلوی شما که می رسه چادرش رو برداره؟ حالا این حس رو مقایسه کنید با وقتی که حتی روسریش رو دربیاره و تو بتونی موهاش رو هم ببینی! اولین اتفاقی که می افته حس می کنی که اینه: به من اعتماد داره. فکر می کنه چشمم پاکه و جنبه ام زیاده. از این روشنفکر بازی های لعنتی. من شاید در این لحظه بگم: «چه موهای قشنگی داری.»
اگه عصبانی بشه هم می گم که: «خب قشنگند. آدم که نمی تونه زیبایی رو تحسین نکنه.» و شاید یه ایراد کوچولو هم بگیرم و خودم به موهاش دست بزنم. دست زدن به موی یک زن یعنی شروع حس دوست داشتن بین دو طرف. مو، ابزار جنسی یه زنه. حالا فکر کنید که وقتی موهای طرف رو درست کردید، بتونید توی چشماش نگاه کنید و لبخند هم بزنید. چه اتفاقی می افته؟
از این که این دختر جلوی من لخت بشه بی نهایت استقبال می کنم. از این که موهاش رو نشونم بده. دیدن موهاش اولین آرزوی من توی رابطه با اونه. و بعد دوست دارم یه روز برم توی حموم خونه اش و پشتش رو بشورم، یه بوس کوچولو از روی موهاش بکنم، برگرده من رو نگاه کنه و من لبخند بزنم. اون وقتی که دارم پشتش رو می شورم دوست دارم مدام از پوست لطیف و بدن زیباش تعریف کنم. دوست دارم ازش تعریف کنم چون می دونم که اون زیر چی نگه داشته. می تونه تمام خستگیش رو با من از بین ببره. می تونه توی حموم مشت و مالش بدم و بعد آروم همه جاش دست بکشم. اگه من رو دوست داشته باشه، بقیه کار زیاد سخت نیست. دوست دارم اون لحظه ای که می خواد بره حموم، موقع درآوردن لباسش من رو ببینه. دوست داره جلوی من لخت بشه. تا از حس اعتماد و دوست داشتنی که بینمون هست بی نهایت آروم بگیرم. و ایمان بیاوریم به آغاز فصلی گرم!
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 26, 2009 4:38 AM

خلق شخصیت های ماندگار

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - Saber Vanaki
Shared by
درست همین چند ماه پیش بود که آرزو کردم عاشق کسی بشوم که هیچ وقت نتونم به دستش بیارم. همون لحظه اولین چیزی که به ذهنم رسید، صورت تو بود. ولی به خودم گفتم، م... تو نمی تونی این دوستش داشته باشی. اون یه سر و گردن که هیچی، یه دنیا از تو جلوتره. توی دلم گفتم بی خیال. ولی شب وقتی خوابیدم، همه چیز فرق کرد. خوابش رو دیدم. خواب دیدم که توی شرکت با هم هستیم. داریم با هم صحبت می کنیم. باهاش دست می دم. و وقتی سوار آسانسور شدیم، آروم دستم رو می کنم توی شرتش و لبش رو می بوسم.
وقتی بیدار شدم، واقعیت خورد توی صورتم. اون روز صبح حال عجیبی داشتم. اصلاً باورم نمی شد که اون اتفاقا، اون کارها، اون بوسیدن ها، اون صمیمیتی که تمام وجودمون رو گرفته بود، یک دفعه دود بشه بره هوا. صبح بدی بود. هیچ کس توی خونه نبود. همه رفته بودند سر کار و من باید روی فیلم نامه ام کار می کردم. دستم رو محکم می کوبیدم روی تخت. دوست داشتم گریه کنم. دوست داشتم چشمام رو ببندم تا همه لحظه های توی خواب دوباره تکرار بشه. اما نمی شد نمی شد نمی شد...
ساعت هشت صبح بود. باید بلند می شدم. کلی از کارهام عقب بودم. چند تا قرار کاری داشتم و چند تا مطلب رو باید می رسوندم. اما با این حال خراب چه طوری آخه؟!
اون روز بود که فهمیدم بدجوری عاشقشم. اون روز بود که فهمیدم همون عشقی که دنبالش بودم رو پیدا کردم. اما ما حتی با همدیگه صمیمی هم نبودیم. براش نوشتم که خوابش رو دیدم. توی خواب با هم صمیمی بودیم. اما وقتی بیدار شدم واقعیت خورد توی صورتم.
از اون روز بود که فهمید چه قدر دوستش دارم. یه دوستی بدون حس وابستگی و حس مالکیت. وقتی بهش زنگ می زدم با من صمیمی تر صحبت می کرد. لحنش کاملاً عوض شده بود. حرف هایی که در مورد دوست داشتن بهش زده بودم، فکر کنم روش تاثیر گذاشته بود. شعر عاشقانه گفت. اگر چه قبلاً هم تأثیر خودم رو توی وبلاگ دیده بودم. اما این بار بدجوری تکونم داد.
نمی دونم آیا اینقدر ارزشش رو دارم که جرات کنه و بهم ابراز علاقه کنه یا نه. تمام تلاش من اینه که یک شخصیت ماندگار از خودم توی ذهنش بسازم. این شخصیت ماندگار همون چیزیه که می تونه باعث دوستی عمیق و یا حتی ازدواج ما بشه.
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 25, 2009 8:44 AM

یک عاشقانه نا آرام

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
2 people liked this - Saber Vanaki, behnam
Shared by
کار دیگه ای نمی شه کرد. هیچ فکر دیگه ای به سرم نمی زنه. هیچ چیز دیگه ای توی سرم نیست. و هیچ راهی برای رسیدن! این انتهای نابودی است!
هر روز به خودم می گم درست می شه. هر روز به خودم می گم بالاخره یه راهی پیدا می شه. ولی چه طور ممکنه من قبل از این که به معنای عشق عجیبم به تو پی ببرم، عاشق کس دیگه ای شده باشم، به کس دیگه ای قول داده باشم، ما رو صد بار با هم دیده باشی و حالا بخوام از همه چیز دل بکنم و به طرف تو بیام!؟
اصلاً یک زن چنین چیزی رو قبول نمی کنه. شاید این وبلاگ تنها جایی باشه که بتونم با خیال راحت در موردش حرف بزنم. اصلاً کی غیر از من داره به بدن تو فکر می کنه؟ مگه ازدواج چیزی غیر از سکس رو به آدم می ده؟ مگه می شه سکس کردن توی رختخواب با زنی که دوستش داری رو به چیز دیگه ای ترجیح بدی؟ مگه می شه زندگی کردن، غذا پختن، کار کردن، بوسیدن، بغل کردن، سکس کردن و صحبت کردن برای کسی که دوستش داری رو بتونی برای کس دیگه ای هم انجام بدی!؟ اصلاً این چیزها به آدم آرامش می ده.
اولین بار که فهمیدم بدن محکمی داره، وقتی بود که از خستگی توی شرکت خودش را به عرض در تکیه داده بود. شرکت شلوغ بود و با همه داشت حرف می زد. رئیسمونه مثلاً. از جام بلند شدم و بهش تعارف کردم که بشینه. اول قبول نکرد. بعد که با چشم هام بهش اعتماد دادم اومد و نشست. وقتی آستینش رو کشیدم، فهمیدم که بدن محکمی داره و حسابی روی بدنش کار کرده. با این که مریضه و من هیچ وقت مریضیش رو نفهمیدم. دوست دارم این بدن سفت رو طوری بغل کنم که تمام عضلات منقبض شده اش آزاد بشه و پوست نرمش بین دستای من، آرامش بگیره. دوست دارم تمام اون بدن رو بخورم. دوستش دارم. با این که دو سال از من بزرگتر است و صد سال ادعایش از من بیشتر.
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 25, 2009 8:44 AM

دوستت دارم بی آن که بخواهمت.

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
1 person liked this - Saber Vanaki
Shared by
امروز سالگرد شاملو بود. ما هم صبحش بلند شده بودیم با دوستان رفتیم کوه. اون هم بود. مثل همیشه چادر سرش کرده بود. از اون چادرهای چسبی که آدم راحت می تونه توش راه بره و مجبور نیستی هی دمش رو بگیری به خودت. قبل از این که راه بیفته بهش اس ام اس زدم: «دوستت دارم، بی آن که بخواهمت. احمد شاملو»
و کاش این احمد شاملوی آخر رو نمی گذاشتم. تا بفهمه این منم که این همه دوستش دارم. نیم ساعت دیر رسیدند. و من از انتظار لذت نمی بردم. دوست داشتم باهاش باشم. دوست داشتم زودتر بیاد تا صحبت کنیم. وقتی رسید دوست داشتم باهاش دست بدم. ولی جلوی اون همه جمعیت غریبه نمی شد. از همون موقعی که راه افتادیم کل کل های ما دو تا در مورد شعر و داستان شروع شد. و چقدر من رو صدا می کرد تا حرف هاش رو گوش کنم. آدم تنهاییه. و همین باعث می شه که دوست داشته باشه زیاد حرف بزنه. حرف هاش مثل همیشه با خنده و شوخی و اینها بود. چند بار گفت مصطفی گوش می کنی؟ و من از این حرف لذت می بردم.
کاش موقعی که توی رستوران نشسته بودیم کنارش می نشستم. کاش همون موقع می رفتم و باهاش یواشکی صحبت می کردم. اما اصلاً توانش رو نداشتم. همه کسانی که اونجا بودند دوستای من بودند و من همه شون رو دعوت کرده بودم تا اون رو ببینم. وقتی راه افتادیم که برگردیم هم عکس گرفت. کاش بهش گفته بودم بیا کنارم وایسا. بیا روبروم وایسا. و یکی از اون تاییدهای چشمی عمیقم رو نثارش می کردم تا قلبش رو تسخیر کنم.
دو سال از من بزرگتری که هستی. وقتی برمی گشتیم شونه به شونه هم زیاد راه رفتیم. از این که شونه ام به شونه اش می خورد لذت می بردم. اما سعی کردم تابلو نکنم که دارم از قصد شونه ام رو به شونه اش می مالم. تا وقتی برسیم پایین یه کار بهم پیشنهاد داد و یکی دو تا شعر برام خواند. می دونی، وقتی که برام شعر می خوانه و با اون روحیه شاد و شنگولش باهام حرف می زنه، تمام تنم قند آب می شه. خیلی دوست داشتم همون جا توی راه بغلش می کردم. خیلی دوست داشتم بگم می خوام بغلت کنم. از این که می دونم بغل کردن های من چه آرامشی می ده لذت می برم.
می دونی ... مطمئنم یه روزی بالاخره بغلت می کنم. گردنت رو می بوسم و تا صبح پیشت می خوابم. اون روز زیاد دیر نیست.
Add starLikeUnshareShare with noteEmailAdd tags
Jul 25, 2009 8:44 AM

خیلی دوست دارم یک زن به خاطرم لخت بشود.

from عشق عجیب به دختری که دو سال از من بزرگتر است by عشق عجیب
3 people liked this - Saber Vanaki, behnam, mahdi
Shared by
خیلی دوست دارم یک زن به خاطرم لخت بشه. می تونه هر دلیلی داشته باشه. این که اعتمادش رو به من نشون بده یا ازم بخواد که پشتش رو بشورم یا لباس هاش رو عوض کنم. یا حتی به خاطر من حاضر بشه لخت بشه تا ببینمش. دوست دارم اون لحظه فقط نگاش کنم و ازش تعریف کنم.